اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
972
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ايمان آوردن و اقرار دادن به وحدانيت حقى بود خداى را عز و جلّ واجب بر بندگان وى . اگر اين حق به جاى آوردندى هيچ پيغامبر نبايستى . چون منكر گشتند واجب آمد [ 50 ب ] مر ايشان را به حق خواندن . چون اجابت نكردند و از حق بيرون نيامدند مر داعى را واجب گشت حجت قايم كردن ، و آن معجزه بود . چون حجت قايم گشت و نيز اصرار آوردند مستوجب عذاب گشتند ، تا گروهى را به آب غرقه كرد ، و گروهى را به سنگ ، و گروهى را به آتش ، و گروهى را به خسف و گروهى را به مسخ و گروهى را به صيحت و گروهى را به رجف . اگر به اول انصاف دادندى و از حق بيرون آمدندى از اين همه هيچ چيز نبودى . اين است معنى قول خداى عز و جلّ : وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا . شك نيست كه بران كسى كه حقى واجب باشد بر وى فريضه باشد خروج از آن حق بىدعوت و بىرسول . باز چنين ياد كرد : « و اتيان ما ليس فى العقل استحالته بل وجوبه او جوازه » . گفت پيغامبر ايشان را به چيزى خواند كه اندر عقل محال نيست . و لكن واجب است يا جائز . معنى اين سخن آن است كه چون پيغامبر صلى الله عليه مر قوم را دعوت كرد به اجابت ناكردن ، آنگاه معذور گردند كه به محالى خواند ؛ و پيغامبران به محال نخوانند ، به دو چيز خوانند : [ به ] واجبى و جايزى . واجب ايمان است و جائز شريعت . از بهر آنكه پاكى خداى عز و جلّ و بىعيبى وى و يگانگى وى ، و آن صفاتى كه ورا است و پاكى وى از آنچه ورا روا نيست از جمله واجبات است ، چون جز آن روا نباشد . باز شريعت از جمله جايزات است بر آن وصف شايد و بر غير آن وصف شايد . فاما از محالات و از ممتنعات باكى نيست . چون معرفت واجب بود و خدمت جائز ، پيغامبر به واجبى خواند يا به جايزى . امتناع عذر نباشد ، چون بىحرمتى كنند و امتناع آرند ، آنگاه به معجزه حاجت آيد . اينكه ياد كرديم معنى كلام ابو بكر وراق است [ 51 الف ] . قال